مجموعه داستانهای کوتاه اندروید،pdf،ایفون

[ad_1]

مجموعه داستانهای کوتاه اندروید،pdf،ایفون


? دانلود داستان : مجموعه داستانهای کوتاه
? نوشته: نگین باقریان نویسنده انجمن رمان های عاشقانه
? ژانر: #اجتماعی،عاشقانه
? تعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۹
? خلاصه :

(اما خدا نخوابیده بود )

! -حالا چی میشه؟ * بلاتکلیفم. _تکلیف من با جسدت چیه پس؟ *میدونی خدام توی همین مونده! فکر کنم خجالت کشید که من همیشه آواره ام… _هی گفتم یه ندا بهش بده، گوش نکردی هیچ وقت… *ندا دادم. صداش کردم. داد زدم . اتفاقا بیدارم بود ولی اینجا نبود. سرش گرم بود! _مگه میشه؟ پس کجا بود؟ *آره شد. سرش گرم بود اون سر دنیا

دانلود مجموعه داستانهای کوتاه اندروید،pdf،ایفون

[دانلود با لینک مستقیم]

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات : ۹

 نویسنده : نگین باقریان کاربر رمانهای عاشقانه

تعداد بازدید 43

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه دیارعشق اندروید،pdf،ایفون

[ad_1]

اطلاعیه های سایت


  • خوش آمدیدبـه نام خدای بخشنده ی مهربان
    با سلام و عرض ادب ،خدمت شما نویسنده های افتخارآفرین .
    احتراما ؛
    انجمن ادبی فرهنگی ،رمان های عاشقانه در راستای فرهنگ و ادب سعی بر شکوفایی استعداد نویسندگان گرامی و نوکار را دارد.

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه یک روز خوب اندروید،pdf،ایفون

[ad_1]

? دانلود داستان : یک روز خوب ? نوشته: زهرا نوری (گل یخ) نویسنده انجمن رمان های عاشقانه ? ژانر: #اجتماعی،عاشقانه ? تعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۲۳ ? خلاصه : یک روز خوب روایتی از یک روز زندگیِ مادری رو بیان می‌کنه که کودکی با سندروم پروجریا داره و به دلیلی دیگه توانایی […]

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه مامان دیگه داد نزن

[ad_1]

داستان کوتاه مامان دیگه داد نزن


? داستان_کوتاه
✨مامان دیگه داد نزن
? ژانر اجتماعی
✍ بقلم سعیده براز

به دروازه ی قدیمی خانه خیره شد….ترس و اضطراب به قلبش هجوم آورد….به بسته ی که دردست داشت نگاه کردوزمزمه کرد:
دیگه نترس ….امشب همه چی تموم میشه.
به داخل حیاط که پا گذاشت به یاد دوران کودکی اش افتاد اما آن اتفاق خط بطلان به روی آن خاطره ها کشید .
وارد خانه شد وازبوی نم ورطوبت ابرو درهم کشید، سالهای سال بود که دیگر کسی وارداین خانه نشده بود…فقط اوبودکه ازروی ناچاری به اینجا می آمد.
برای اولین باروارداتاق ممنوعه شد…ده سال بود که هرشب کابوس این اتاق را می دید ده سال از این اتاق وحشت داشت وحالا برای اولین بارو آخرین بار وارداین اتاق جهنمی میشد .
روی زمین خاکی نشست به درو دیوار اتاق زل زد…هنوز هم ردخون روی دیوار بود….بسته از دستش افتاد….هردودستش رامحکم روی گوش هایش گذاشت…امانه …صدای فریادهای مادرش قطع نمیشد.مادر التماس میکرد… گریه میکردتا پدردست ازسرش بردارداما پدر دست بردار نبود ده روز تمام مادر راشکنجه کرد،مادری که تازه زایمان کرده بود واو تمام این ده روز پشت در صدای ضجه های مادررا می شنید.خواهرش هم بود اما آنقدر کوچک که چیزی از موضوع نفهمدولی او آنقدری می فهمیدکه طفل تازه به دنیا آمده رابا آب قند سیر کند تا مبادا گریه کند وپدر به سراغ آنها بیاید.
درروستاهمسایه ها از مادرش علت سروصدای آنهارا پرسیده بودندومادر هربار گفته بود :دعوای زن وشوهری ساده است.
پوزخندی برروی لبانش نقش بست،چقدرهم ساده بود!
دلش ضعف رفت….با به یاد آوردن آن خاطره گرسنگی از یادش رفت….
شکنجه های پدر چند روزی به درازا کشید….چندروزی بود که مادر دراتاق زندانی بود…چندروزی بود که غذای گرمی نخورده بودکه با استشمام بوی کباب خوشحال به سمت اتاق دوید.باخودش فکر کرد حتماپدرو مادر باهم آشتی کرده اند وحالا مادر برایشان گوشت کباب می کند.
اززیر دربه داخل نگاهی انداخت پدردرحالی که گوشت کبابی رامیخوردبالذت به مادر نگاه میکرد متوجه چشمهای از حدقه بیرون زده ی پدر شد وبادیدن وضعیت مادر زمان برایش ایستاد….شاید از آن لحظه به بعد روحش مرد مادرش به صندلی بسته شده بودوخون ازروی سینه هایش جاری بودوتمام ناخونهایش راپدرکنده بود… ده سال بیخبری عذابش میداد چرا مادرش زودتر از دست پدرش فرار نکرد؟ چرا پدرش مادر راشکنجه میداد؟ چرا با سیگار تن مادر راسوزاند؟ چرا به سینه های مادر میخ کوبید ؟چرا ناخونهای مادر راکشید ؟چرا موهای مادررا کند؟ چرا مادر را کشت وبعد با یک مرده رابطه داشت وبعد از همه ی این عذابها آمدو طفل شیرخوار رابزور ازاوگرفت ودر آغوش مادر گذاشت تا هردورا آتش بزند ومرگشان را یک اتفاق جلوه دهد اما مردم بالاخره فهمیدند وجلوی اورا گرفتند.
پدرش حتی کنار چوبه ی دار اعتراف کرده بودزنش پاک بوده وگناهی نداشته ….پس این همه شکنجه برای چه بود جنون بود جنون آنی شنیده بودامامگر جنون ده روزه هم داریم ؟
خواهرو برادرش پیش عمه هایش بزرگ شدند واو درخانه ی عمویش ماند اما بعد ازمدتی عذرش را خواستند وگفتند تودیگه از عهده ی خودت برمیایی!!!
از عهده ی چه برمی آمد ؟از عهده ی کابوسهای شبانه اش یا صداهای کمک خواستن مادرش؟ ازترس آن خانه به خیابان پناه برد وبالاخره معتاد شد …برای فراموش کردن میکشید .
لبخندی برروی لبش نشست خواهرو برادر کوچکش حالا ازدواج کرده بودند خیالش ازبابت آن دو راحت بود.
از فکرکردن به گذشته دست کشید…به روی زمین دست کشیدتابسته راپیداکند اما دستش به چیزی خورد، دستش رابالا آورد ….اشک درون چشمانش حلقه زد….موهای مادرش بود….
دیگر گنجایش نداشت…بسته راباز کرد…کش رادور بازویش بست وموادرادرون سرنگ ریخت …اینبار خیلی بیشتر از سریهای قبل.
زمزمه کرد مامان دیگه داد نزن …الان تموم میشه …. الان تموم میشه
و…
تمام شد.

تعداد بازدید 26

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه تا مطمئن نشدی تبر نزن

[ad_1]

داستان کوتاه تا مطمئن نشدی تبر نزن


? داستان_کوتاه
✨تا مطمئن نشدی تبر نزن
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم فاطمه زارع مقدم

سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد…
من هم استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد…
دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زد
و زد… محکم و محکم تر

به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود.
میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری….

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمی کردم

 

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه!
اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود
و دیگر جلوه ای برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، و او را برد…

من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و نه……خشک شدم….

می گویند این رسم شما انسان هاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب می کنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رها می کنید !

ای انسان! تا مطمئن نشدی تبرنزن!
تا مطمئن نشدی، احساس نریز…
دیگری زخمی می شود… خشک می شود!

تعداد بازدید 11

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه فرصتی دیگر

[ad_1]

داستان کوتاه فرصتی دیگر


? داستان_کوتاه
✨فرصتی دیگر
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم مرضیه الف
با شنیدن صدای زنگ ایفون با کرختی خودم را از تختم جدا کردم،و با کشیدن پاهای برهنه ام بر روی سرامیک های سرد خانه خودم را به ایفون رساندم، این سردی دوست داشتنی هم دیگر مرا خوشحال نمیکرد.
پستچی بود، نامه ای را برایم اورده بود، بعد از قرار گرفتن نامه در دستم، با دیدن ارم روی پاکتش سرعت بیشتری را برای باز کردنش خرج کردم.
با خواندن متن نامه لبخندی که مدت ها از لبانم فراری بود، بر لبانم نقش بست.
همان چیزی بود که مدت ها منتظرش بودم ولی هیچگاه خودم جرات به وجود اوردنش را نداشتم.
نگاهم را از نامه ای که بین انگشتانم تکانش میدادم گرفتم و به دور تا دور خانه نگاه کردم؛ بهم ریختگی خانه توجه ام را به خود جلب کرد.
باید به خاطر کار بزرگی که انجام داده بود از او تشکر میکردم… کاری که مرا از این زندگی که انگیزه ای برای ادامه اش نداشتم جدا میکرد.
تصمیم گرفتم نابسامانی که دوماه برخانه ام چیره بود را سامان بخشم.
بعد از چهار ساعت فعالیت مداوم و پی در پی خانه رنگ و بویی تازه گرفت و بوی فسنجان مورد علاقه اش خانه را پر کرد.
با چرخیدن کلید در، در برخلاف همیشه به استقبالش رفتم و کت و کیفش را از دستش گرفتم، و همه ی بهت و تعجبش را به لبخندی مهمان کردم.
سرمیز وقتی از دلیل این تغییرات پس از چند ماه جویا شد، در جوابش گفتم:نامه ی دادگاه خانواده امروز به دستم رسید و به عنوان تشکر این کارها را انجام داده ام.
از فردای ان روز باز روال قبل را در پیش گرفتم و باز هم زندگی بی روح.
وقتی وارد خانه شد و ظرف های کثیف، خانه ی بهم ریخته و نبودن غذا را دید.
باتعجب گفت :چرا باز تغییر.
در جوابش فقط گفتم:برای هر عمل یک تشکر کافیست و من دیروز تشکر کرده ام.
بعد از یک هفته رو در رویم قرار گرفت و گفت :زمان جلسه ی دادگاه را یک هفته جلو انداخته ام، باز هم برای تشکر یک روز به زندگی ام رسیدگی کردم و ناهاری را برای تشکر ترتیب دادم.
در نامه نوشته شده بود زمان اولین جلسه ی دادگاه سه ماه دیگر است.
در دوماه اول هر چند روز یک بار یک خبر جدید از پیشروی پرونده ی طلاقمان میداد و هر بار به روش قبل از او تشکر میکردم.
یک روز که از خواب بیدار شدم، میخواستم طبق روز قبل خانه را مرتب کنم که با به یاد اوردن اینکه خبری نشنیده ام تا این جواب تشکرش باشد، خانه را به همان حال رها کردم.
ولی بازم عادتی که در وجودم ایجاد شده بود مرا ترغیب کرد که کار ها را روی زمین نگذارم.
خوب خودم را می شناختم، فهمیدم که بعد از این مدت دیگر به اینکه به زندگی ام رسیدگی کنم برایم تبدیل به یک کار دوست داشتنی شده بود و بدون انکه منتظر خبری از طلاقمان باشم ان را انجام میدادم.
ظهر وقتی وارد خانه شد و روندی که مربوط به روز های تشکر بود را دید با تعجب پرسید:من که خبری به تو نداده ام.
در جوابش گفتم:به این زندگی تمیز، به پختن غذا و خوردنش با یکدیگر و تشکری که ازم میکنی عادت کرده ام، حال دیگر این زندگی و تو را دوست دارم.
بعد از چند لحظه گفت:اعتراف میکنم بعد از اولین روزی که به خاطر نامه ی دادگاه ازم تشکر کردی، دیگر پیگیر طلاق نشدم و هر خبری که به تو میدادم خیالی بود، چرا که تو فقط به یک تلنگر و یک انگیزه برای ادامه ی زندگی نیاز داشتی.
پایان…

 

تعداد بازدید 36

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه یک جرعه بندگی

[ad_1]

داستان کوتاه یک جرعه بندگی


? داستان_کوتاه
✨ یک_جرعه_بندگی
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم مینا برادرشاد

زن جوانی به صورت زرد و رنگ پریده‌ی کودکانش نگاهی انداخت. تحملش از دیدن زجری که حتی در خواب هم با چین ابروانشان خود نمایی می‌کرد، طاق شد؛ بنابراین چشم گرداند و به دست دراز شده‌ی تلالؤ نور مهتابی که از لای پنجره به داخل می‌آمد، خیره شد. تا کی گرسنه‌گی؟
مگر او چند سال داشت که، طعم ترش بیوه شدن را بچشد؟
هنوز به انتهای افکارش نرسیده بود که، با صدای مشت‌هایی که بی رحمانه به در کوبیده می‌شد، از جا پرید. فورأ به سوی در رفت و آن را باز کرد.
دو مرد را با ظاهر بادیه نشینان، عمامه به سر و دماغ پوشانده، پشت در دید.
زن از هیبت مردان ترسید و گوشه‌ی جلابیبش را سدّ بین آن‌ها و خود کرد و پرسید: کیستید؟ چرا بر در این خانه این چنین بی مدارا می‌کوبید؟
یکی از مردان پاسخ داد: به دنبال قابله‌ایی به نام، می‌گردیم. دخترم به درد زود هنگام مبتلا گشته است. شخصی آدرس این خانه را به ما دادند. آیا شما همان بانوید؟
زن جواب داد: خیر، مادر مرحومم ماما بودند…
بین دو مرد هم همه‌ایی در گرفت و سپس سر شکسته به سویی از کوچه قدم برداشتند.
زن از پشت سر به قامت خمیده‌ی آنان نگاهی انداخت.
یادش آمد، مادرش به او وصیت کرده بود، « دخترم، هرگز نیازمندی را از در خانه‌ات مران. به خداوند پناه ببر و زیر سایه‌ی ایشان جرعه جرعه از شهد ثواب بنوش، تا ذره ذره صاحب بهشت برین گردی.»
زن از پشت سر صدا زد: بایستید برادران، من قابله نیستم اما نزد مادرم‌، چیزهایی را آموخته‌ام. اگر قابل بدانید برای ثوابش با شما می‌آیم، به شرطی که قبل از بیدار شدن طفلانم به خانه بازم گردانید!
مردان پذیرفتند و زن با بقچه‌ایی از زعفران و گلپر، شانه به شانه‌ی آن‌ها به راه افتاد.
پلک اول را که زد، دو کوه بلند‌ را زیر پا گذاشت.
پلک دوم، دو رود پر آب را پشت سر گذاشت. زن با خود اندیشید:( چرا من هرگز این چنین جایی را در بیابان به چشم خود ندیده‌ام؟ )
در سومین پلک، لا به ‌لای مَناظر خواب گونه‌ایی که از جلوی چشمش می‌گذشت، در گام بلندی که یکی از مردها برداشت، پای یکی از آن‌ها از زیر جامه‌ی لباس بلندش بیرون آمد و از سُم آن‌ها دانست که بدون شک از طایفه‌ی جنیان‌اند، که برای نجات دخترشان به یک انسان پناه آورده‌اند…
رو به آسمان با پلکی بسته به خدای خیش عرض کرد: بار خدایا، اینان جن‌اند و من انس، اما من فقط به وصیت مادرم عمل کردم که، تو را از خود خوشنود سازم. پس تو نیز به خاطر یتیمانم یار من باش…
و وقتی چشم باز کرد، رو به روی یک چادر سیاهِ بسیار بزرگ که، زیر درخت کُنار خوف آورِ خشکیده‌ایی گسترده شده بود، متوقف شدند.
کفش‌هایش را جلوی چادر در آورد و به تعارف یکی از مردان وارد چادر شد.
زن نگاهی به پری‌زاده‌ی رنجوری کرد که، روی زمین به خود می‌پیچید و به زبانی نا آشنا طلب کمک می‌کرد.
رو انداز پری را کنار زد و هم زمان شکم بر آمده و سُم‌های او نیز نمایان گشت.
مرد خنجری را زیر گلوی زن برد و با خشونت تهدید کرد: ما از طایفه‌ی جنیان هستیم، اگر جان همسر و کودکم را نجات دهی جانت را به تو می‌بخشم.
زن با خون سردی در حال معاینه شکم پری‌زاده لب زد: به خدا سوگند جان من اکنون در دستان تو نیست، و من نه از تو بلکه از شاه جنیان نیز نمی‌ترسم؛ زیرا من به قدرتی بالاتر از شما ایمان آورده‌ام و از وی برای نجات این زیبا رو نیز طلب یاری کرده‌ام. تو نیز از او کمک بخواه…
حال ما را تنها بگذار و دیگی پر از آب جوش مهیا کن؛ که فرزند نورس‌ات به یاری خداوند به زودی متولد خواهد شد.
***
زن کودک را لای پارچه پیچید و به پریزاد کمک کرد، تا او را به سینه‌ی خیش شیر دهد.
سحرگاه از چادر بیرون آمد و از دیدن صدها هزار سیاهِ‌ایی که به دور چادر جمع شده بودند بر آشفت، اما به نیروی اللّه دوباره آرام شد و خبر این تولد را به پدر بچه داد.
به یک باره صدای دُهُل و کِل از بین سیاهِ‌ها بلند شد. پدر دختر به نزدش آمد و کفش‌هایش را جلوی پایش انداخت و با شادمانی مژده داد: بدان و آگاه باش تو اکنون ناجی ملکه‌ی طایفه‌ی ما بودی و فرزندش جانشین آینده‌ی پادشاه ماست. پس حاکم جانت را به تو بخشید و دستور فرمود، تو را به نزد طفلان صغیرت بازگردانم.
زن کفش‌هایش را پوشید از حس سنگی بزرگ در کفشش خم شد که، مرد با تشر از او خواست بی فوت وقت راه بیوفتد.
باز هم با سه پلک به پشت در خانه‌اش رسید و در کسری از ثانیه مرد همراهش محو شد.
زن با نفس آسوده‌ایی خدایش را شکر کرد و باز هم از سنگ درون کفشش چینی به ابرو نشاند.
خم شده سنگ را برداشت. خواست پرتش دهد که به یک باره اشعه‌ی صبح گاهی درون زوایای به دقت تراش خورده‌ی سنگ، پیچید و چشمش را زد. با بهت و نا باوری به الماس درشتی که تا چند لحظه‌ی پیش سنگی مزاحم می‌پنداشتش، خیره ماند.

تعداد بازدید 44

[ad_2]

لینک منبع

داستان کوتاه کبوتری اسیر آسمان

[ad_1]

داستان کوتاه کبوتری اسیر آسمان


? داستان_کوتاه.
✨ کبوتری_اسیر_آسمان
? ژانر_عاشقانه
✍ بقلم_مه_گل

بی توجه به من نگاهشو به آسمون دوخته بود،
ومن با عشق بهش زل زده بودم.
لحظه ای نگذشته بود که با لحن شیرینش همون‌طور که نگاهش به آسمون بود گفت: چرا این کبوتر انقدر تو آسمون بال بال میزنه؟ببینش!

نگاه را از چهری دل ربایش گرفتم وبه کبوتر تنها و سفید که غرق در آبی آسمان بود دوختم.

 

– خب بایدم بال بال بزنه، مگه چیه؟

با تعجب گفت: مگه چیه! انگار نه انگار تو آسمونه، طوری بال میزنه انگار اسیرِ قفس شده و دنبال راه فرار میگرده.

نگاهمو از آسمون گرفتم و به صورت زیباش دوختم، نا خودآگاه لبخند زدمو گفتم: شاید.

اخم ظریفی روی پیشونیش نشست وگفت:ینی چی شاید؟ مگه نمی بینی آزاده.
حرفش تموم نشده بازم چشم به آسمون دوخت؛ نگاهم هنوز به نیمرخ زیباش دخیل بسته بود که با یادآوری حسم بهش قلبم گرفت، لبخندم بی اراده قالب تهی کرد و از درد قلبم پوزخند شد،

رو برگردوند و با همون اخم گفت: دیدم ها! به چی پوزخند زدی؟

به آبی معصومِ چشم هاش خیره شدمُ گفتم: منم آزادم، اما وقتی یادش ذره ای مرا به حالِ خود نمیذاره چه فایده؟به نظرت این اسارت نیست؟
حتما باید به بند کشیده بشی که مُهرِ اسارت بگیری؟
شاید محکوم شده به پرواز، اصلا کی گفته آزاده،
شاید این کبوترم مثل منه
[اخمش کم کم رخت بست و جاشو به بُهت داد؛ تمام جسارتمو به خرج دادم و چشمامو به چشماش دوختم و ادامه دادم] به ظاهر آزاده و هرجا که بخواد میره، اما دلش اسیر عشقی شده که هر جا هم بره بازم کبوتر جلد همون جاست…

تعداد بازدید 47

[ad_2]

لینک منبع